ضرب المثل، کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد

در دامنه کوهی ، دو روستا بود . یکی از روستاها ، کاملاً پایین کوه و نزدیک به زمینهای هموار قرار گرفته بود و به آن « پایین کوه » می گفتند . روستای بعدی ، بالاتر از آن روستا ، روی دامنه کوه بود و به آن « بالا کوه » می گفتند . از لا به لای سنگهای روستای بالاکوه ، چشمه پرآبی می جوشید. چشمه ، آب زلال و گوارایی داشت . آب چشمه ، رود پر آبی را درست کرده بود و رود از میان روستای بالا کوه می گذشت و به روستای پایین کوه می رسید . مردم روستای بالا کوه ، با آب رود ، زمینهایشان را سیراب می کردند و مزرعه ها و درختهایشان را آب می دادند . از آب رود می نوشیدند و با آن تن و بدن خودشان را می شستند . آب رود آن قدر زیاد بود که بعد از استفاده مردم هر دو روستا ، به صورت جوی باریکی به طرف زمینهای پایین تر از آن دو روستا جریان پیدا می کرد . یک روز کدخدای روستای بالا کوه ، به فکر افتاد که خانه ها و زمینهای کشاورزی پایین کوه را مفت و مجانی به دست آورد . او می دانست که اگر آب رودخانه به روستای پایین کوه نرسد ، کشاورزان و زنان و کودکان آن روستا یا از تشنگی نابود می شوند و یا مجبور می شوند خانه ها و زمینهای خود را رها کنند و به جای دیگری کوچ کنند . با این فکر شیطانی ، کدخدای روستای بالاکوه ، مردم روستایش را در میدان روستا جمع کرد و به آنها گفت : « آب این رودخانه از چشمه ای سرچشمه می گیرد که در روستای ماست . درحقیقت آب این رودخانه مال ماست . سالهای سال است که مردم پایین کوه از آب چشمه ما استفاده می کنند و یک تشکر خشک و خالی هم از ما نمی کنند . دیگر هرچه تا به حال بوده و اتفاق افتاده ، گذشته است . از این به بعد اجازه نمی دهیم مردم روستای پایین کوه از آب چشمه ما استفاده کنند . اگر خدا می خواست که آنها هم آب داشته باشند ، یک چشمه هم در روستای آنها به وجود می آمد . مردم روستای بالاکوه که نمی دانستند کدخدایشان چه نقشه هایی در سر دارد ، از حرفهای او خوششان آمد . حتی یک نفر پیدا نشد که بگوید بابا آب این چشمه خیلی زیاد است ، ما که کمبود آب نداریم ، چه اشکالی دارد که از آب چشمه ای که خدا به روستای ما داده ، مثل همیشه پایین کوهی ها هم استفاده کنند ؟ به دستور کدخدا ، بالا کوهی ها بیل و کلنگ برداشتند ، رودی کندند و مسیر آب رودخانه را عوض کردند . آب ، چشمه بالا کوه را سیراب می کرد و بعد از آن به مسیری می رفت که هرگز دست پایین کوهی ها به آب نمی رسید . بقیه آب رود به بیراهه می رفت و در جایی دورتر از روستای پایین کوه به زمینهای صاف و بایر می رسید . مردم پایین کوه بی خبر از همه جا ، یک باره دیدند که آب رودخانه خشک شد . دیگر نه آبی برای نوشیدن داشتند و نه آبی برای آبیاری مزرعه هایشان .


کدخدای پایین کوه با چند نفر از مردم روستایش براه افتادند و مسیر رودخانه را گرفتند و جلو رفتند تا به بالا کوه رسیدند. آنجا که رسیدند با کدخدای بالا کوه رو به رو شدند و همه چیز را فهمیدند . هرچه کدخدا و اهالی پایین کوه خواهش و تمنا کردند که کدخدای بالا کوه اجازه بدهد آب رودخانه مثل گذشته به روستای پایین کوه هم برسد و اهالی هر دو روستا از این نعمت خدادادی بهره بگیرند ، فایده ای نداشت. کدخدای بالا کوه بادی به غبغب انداخت و گفت اصلاً می دانید چیست ؟ بالا کوه ، بالای کوه است و بهتر و مهمتر از پایین کوه است . اصلاً پایین کوه و بالا کوه یکی نیستند ، انگار دو تا کوه هستند که به هم نمی رسند . پایین کوه دربرابر بالا کوه ، قدر و ارزشی ندارد . کدخدای پایین کوه گفت : حرف تو درست نیست . روستاهای ما روستا هستند نه کوه . تازه دو تا کوه هم باشند که هرگز به هم نرسند ، مشکلی نیست ، ما آدمیم ، آدمها همیشه به هم می رسند . بگذارید آب مثل گذشته مایه شادی و دوستی هر دو روستا باشد .
گفت و گوها به نتیجه نرسید . ساکنان پایین کوه ، دو سه روزی را با بی آبی سر کردند و با رنج و سختی ، آب مختصری را برای خورد و خوراکشان از نقطه ای دور تهیه کردند . اگر وضع به همان صورت ادامه می یافت ، مزرعه های پایین کوهی ها خشک می شد و خودشان و حیواناتشان از گرسنگی می مردند . مردم پایین کوه کم کم خود را آماده می کردند که زمینها و خانه های خود را ترک کنند و به جای دیگری بروند که فکری به ذهن کدخدایشان رسید . کدخدای پایین کوه ، مردم روستایش را در میدان روستا جمع کرد و گفت : ” بی آب نمی توانیم زندگی کنیم . همه باید دست به دست هم بدهیم و کمک کنیم تا چند چاه حفر کنیم ، آنگاه چاه ها را از زیر به هم وصل می کنیم تا قنات درست شود . مطمئن باشید که به آب می رسیم . دل کوه پر از آب است . آب چشمه بالا کوه هم از دل کوه می جوشد . اگر قنات بکنیم ، ما هم می توانیم از آب زلالی که در دل کوه است ، استفاده کنیم .” از آن روز به بعد ، زن و مرد کارهای عادی خود را رها کردند و مشغول کندن چاه شدند . چیزی نگذشت که چاه ها کنده شد و با کانالهای زیرزمینی ، چاه ها به یکدیگر وصل شد و قنات بزرگی درست شد . آبی که از چشمه قنات بیرون می زد ، خیلی بیشتر از آب رودخانه بود . مردم پایین کوه ، مزرعه هایشان را آب دادند و حیواناتشان را سیراب کردند . دوباره زندگی و شادی به روستای پایین کوه برگشت. اما بشنوید از بالا کوهی ها . آنها یک روز صبح از خواب بیدار شدند و ناباورانه به چشم خود دیدند که چشمه پرآبشان خشکیده و رودخانه شان یک قطره آب هم ندارد . همه نزد کدخدایشان رفتند و بعد از کلی جست و جو فهمیدند که قنات پایین کوهی ها ، آبهای زیرزمینی را به طرف خود کشیده و به همین دلیل چشمه خشک شده است . همه به کدخدا اعتراض کردند و گفتند : « تو باعث این بدبختی شدی . تو نگذاشتی مثل همیشه ساکنان هر دو روستا از آب چشمه استفاده کنند » . بعد هم کدخدا را برای معذرت خواهی با خود بردند و به پایین کوه رفتند . کدخدای مغرور بالا کوه تسلیم شد . وقتی به پایین کوهی ها رسیدند ، به آنها گفت : ” قناتی که شما کنده اید ، آب چشمه ما را خشکانده است . به ما رحم کنید ، کمی از آب قناتتان را به طرف روستای ما روانه کنید .” کدخدای پایین کوه خندید و گفت آب از بالا به پایین می رود ، ما که نمی توانیم آب پایین کوه را به طرف بالای کوه بفرستیم . دیدید که دو کوه به هم نمی رسند ، اما ما آدمها به هم می رسیم .
آز آن به بعد ، هر وقت بخواهند به کسی بگویند که انسانها به یکدیگر نیازمندند و نباید به یکدیگر آزار رسانند ، این ضرب المثل را به کار می برند و می گویند: ” کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد “.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *